تبليغاتX
ماهی پری

ماهی پری

سلام

بازم تولد...

تولد یه وبلاگ دیگه....

هرچند هیچ وقت نمی تونم وبلاگ قبلیمو فراموش کنم ولی این یه شروع دوباره ست

اینم وبلاگ قبلیم

سیب گلاب

تو رو خدا اگه رفتید و باز شد یعنی مشکلی نداشت بگید که برگردم به بی دل خودم

واسم دعا کنید

جمعه المپیاد دارم.......

از همتون التماس دعا دارم

این مطلبم هرچند خیلی طولانیه ولی واقعا ارزش وقت گذاشتنو داره

 

ولنتاین مبارک

 

خدا شعله ای به او داد ، لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت ، سینه اش آتش گرفت ،

 خدا لبخند زد ، لیلی هم .

 

خدا گفت: شعله را خرج کن ، زمینم را به آتش بکش ، لیلی خودش را به آتش کشید ،

 

 خدا سوختنش را تماشا می کرد ، لیلی گر می گرفت ، خدا حظ می کرد .

 

لیلی می ترسید ، می ترسید آتش اش تمام شود ،

 

 لیلی چیزی از خدا خواست ، خدا اجابت کرد .

 

مجنون رسید ، مجنون هیزم آتش لیلی شد ،

 

 آتش زبانه کشید ، آتش ماند زمین خدا گرم شد .

 

خدا گفت: اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود .

 

لیلی گفت: کاش مادر می شدم مجنون بچه اش را بغل می کرد .

 

خدا گفت: مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ،

 

 تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی .

 

لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب .

 

خدا گفت: اما من تب و تابم ، بی من می میری ... 

 

لیلی زیر درخت انار نشست ، درخت انار عاشق شد ، گل داد ،

 

سرخ سرخ ، گلها انار شد ، داغ داغ ، هر اناری هزار تا دانه داشت ، دانه ها عاشق بودند ،

 

 دانه ها توی انار جا نمی شدند ، انار کوچک بود ، دانه ها ترکیدند ، انار ترک برداشت ،

 

خون انار روی دست لیلی چکید ،

 

 لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید ، مجنون به لیلی اش رسید .

 

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود کافی است انار دلت ترک بخورد

.
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد زیرا خدا در او دمیده است

 و هرکه خدا در او بدمد ، عاشق می شود .

 

لیلی نام تمام دختران زمین است ، نام دیگر انسان .

 

خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید ، آزمونتان تنها همین است ،

 

 عشق و هرکه عاشق تر آمد . نزدیکتر است پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر

 

عشق کمند من است ، کمندی که شمارا پیش من می آورد ، کمندم را بگیرید .

 

 و لیلی کمند خدا را گرفت .

 

خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن ، شیطان غرور داشت سجده نکرد ،

 

 گفت: من از آتشم و لیلی گل است .

 

خدا گفت: سجده کن زیرا که من چنین می خواهم .

 

شیطان سجده نکرد ، سرکشی کرد و رانده شد و کینه لیلی را به دل گرفت .

 

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند

 

و تا واپسین روز حیات فرصت خواست ، خدا مهلتش داد .

 

اما گفت: نمی توانی ، هرگز نمی توانی لیلی دردانه من است ، قلبش چراغ من است

 

 و دستش در دست من ، گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات .

 

شیطان بدنامی لیلی را می خواهد بهانه بودنش تنها همین است ،

 

 می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد .

 

خدا گفت: لیلی زندگی است ، زیستن از نوعی دیگر .

 

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود .

 

مجنون زیستن از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد .

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت ، خدا دنیای بی زنجیر آفرید ،

 

 آدم بود که زنجیر را ساخت ، شیطان کمکش کرد .


دل زنجیر شد ، زن ، زنجیر شد ، دنیا پراز زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!


خدا دنیا را بی زنجیر می خواست ، نام دنیای بی زنجیر اما، بهشت است .

 

امتحان آدم همین جا بود . دستهای شیطان از زنجیر پر بود .


خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید . شاید نام زنجیر شما عشق است .


یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد ، نامش را مجنون گذاشتند .


مجنون اما ، نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت .


شیطان آدم را در زنجیر می خواست .


لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست .


لیلی می دانست خدا چه می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند .


لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد .


لیلی ماند زیرا لیلی نام دیگر آزادی است .

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است ، بی سوار و بی افسار .

 

 عنانش را خدا بریده ، این اسب را با خودت می بری ؟


مجنون هیچ نگفت ، لیلی که نگاه کرد ، مجنون دیگر نبود ،

 

 تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن .


لیلی دست بر سینه اش گذاشت ، صدای تاختن می آمد ،

 

 اسب سرکش اما ، در سینه لیلی نبود .


لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است ، اما ماند چشم براه و منتظر

 

. هزار سال ، لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد ، مجنون نیامد .

 

 مجنون نیامدنی است .


خدا از پس هزلر سال لیلی را می نگریست ، چراغانی دلش را . چشم براهی اش را

.

 خدا ثانیه ها را می شمرد ، صبوری لیلی را .


عشق درخت بود ، ریشه می خواست ، صبوری لیلی ریشه اش شد .

 

 خدا درخت ریشه دار را آب داد . درخت بزرگ شد

 

. هزار شاخه ، هزار برگ ، ستبرو تنومند . سایه اش خنکی زمین شد ،

 

 مردم خنکی اش را فهمیدند ، مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند .


لیلی چشم براه است ، درخت لیلی ریشه می کند . خدا درخت ریشه دار را آب می دهد

 

 مجنون نمی آید . مجنون هرگز نمی آید . زیرا که مجنون نیامدنی است .

 

 زیرا که درخت ریشه می خواهد .


لیلی گفت: بس است دیگر ، بس است و از قصه بیرون آمد .


مجنون دور خودش می چرخید ، مجنون لیلی را نمی دید ، رفتنش را هم .


لیلی گفت: کاش مجنون این همه خودخواه نبود ، کاش لیلی را می دید .


خدا گفت: لیلی بمان ، قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند .


لیلی گفت: این قصه نیست پایان ندارد . حکایت است ، حکایت چرخیدن .


خدا گفت: مثل حکایت زمین ، مثل حکایت ماه . لیلی ،  بچرخ .


لیلی گفت: کاش مجنون چرخیدنم را می دید ، مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند .


خدا گفت: چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی ، بچرخ .


لیلی چرخید ، چرخیدو چرخیدو چرخید .


دور ، دور لیلی است . لیلی می گردد و قصه اش دایره است .

 

 هزار نقطه . دیگر نه نقطه و نه لیلی .


لیلی! بگرد ، گردیدنت را من تماشا می کنم .


لیلی! بگرد ، تنها حکایت دایره باقی است .


 

قصه نبود ، راه بود ، خار بود و خون . لیلی قصه راه پرخون را می نوشت .

 

 راه بود و لیلی می رفت ، مجنون نبود ، دنیا ولی پر از نام مجنون بود

 

. لیلی تنها بود . لیلی همیشه تنهاست .


قصه نبود ، معرکه بود . میدان بود ، بازی چوگان و گوی .


چوگان نبود ، گوی بود ، لیلی گوی میدان بود بی چوگان ، مجنون نبود .


لیلی زخم بر می داشت ، اما شمشیر را نمی دید ، شمشیر زن را نیز .


حریفی نبود ، لیلی تنها می باخت ، زیرا که قصه ،  قصه باختن بود .


مجنون کلمه بود ، ناپیدا و گم . قصه عشق اما ،  همه از مجنون بود .


مجنون نبود ، لیلی قصه اش را تنها می نوشت

 

. قصه که به آخر رسید ، مجنون پیدا شد . لیلی مجنون اش را دید .


لیلی گفت: پس قصه ، قصه من و توست . پس مجنون تویی!


خدا گفت: قصه نیست ، راز است ، این راز من و توست .

 

 برملا نمی شود ، الا به مرگ .


لیلی! تو مرده ای .


لیلی مرده بود .


لیلی قصه اش را دوباره خواند ، برای هزارمین بار .


و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد .


لیلی گریست و گفت: کاش اینگونه نبود .


خدا گفت: هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد .


لیلی! قصه ات را عوض کن .


لیلی اما می ترسید . لیلی به مردن عادت داشت . تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود .


خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد . دنیا ، لیلی زنده می خواهد .


لیلی آه نیست ، لیلی اشک نیست ،

 

 لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست ، لیلی زندگی است ،


لیلی! زندگی کن .


اگر لیلی بمیرد ، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟

 

 چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد ؟

 

 چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند ؟

 

 چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد ؟

 

 چه کسی پیراهن عشق بدوزد ؟


لیلی! قصه ات را دوباره بنویس .


لیلی ، به قصه برگشت .


این بار اما ، نه به قصد مردن ،


که به قصد زندگی


و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت20:13توسط ماهی تنگ بلور | |