|
یکی بود و یکی نبود دخترک بلد نبود عاشق بشه... بی خیال این حرفا بود.... نمی خواست هیچ کس عاشقش بشه.. و همیشه کاری می کرد که این اتفاق نیافته... همیشه هر دلی که به سمتش می اومد فورا یه مهر "برگشت" روش می زد و برش می گردوند به صاحبش... گاهی وقتا حتی یه شاخه گل روی دل برگشتی می ذاشت با یه یادداشت: " هدیه ات زیادی بزرگه... فکر کنم اشتباه فرستادی..." روز ها می گذشت و دخترک همه رو دوست داشت... ولی عاشق نبود... نمی ذاشت کسی عاشقش بشه... از آدم بزرگا شنیده بود عشق درد داره... نمی خواست باعث درد کسی بشه... روز ها گذشت تا اینکه یه روز یه اتفاق افتاد... دخترک تاب نیاورد... اشکاش جاری شد.. دلش واسه پسرک قصه درد گرفت... پسرک تنها بود... دخترک اشک می ریخت.... نمی خواست پسرک قصه تنها بمونه... دخترک دستشو دراز کرد... و قطره های اشک پسرک رو از رو گونه هاش پاک کرد... پسرک آرووم شد... و دیگه غصه نخورد... دخترک خوشحال بود... پسرک خواهر نداشت دخترک خواهرش شد... روزها می گذشت و اون دو تا مثل دو تا خواهر برادر واقعی کنار هم بازی می کردن... دعوا می کردن... قهر می کردن... و دوباره زود زود آشتی می کردن... زندگی دخترک با وجود پسرک براش قشنگ بود... یه روز پسرک به دخترک گفت عاشقش شده دخترک ترسید دلش لرزید... خواست عروسکاشو جمع کنه و از اونجا بره... نتونست... موند و بروش نیاورد چیزی فهمیده... پسرک روز به روز بیشتر تو دلش جا وا می کرد ولی دخترک عاشق نبود... یه روز دعواشون شد... دخترک خندید.. چون فکر می کرد مثل همیشه زود آشتی می کنن.. پسرک بهش بر خورد... پسرک کمک می خواست... دخترک خواست کمکش کنه پسرک گفت: من از هر کی کمک بخوام از تو یکی کمک نمی خوام... _مطمئنی؟ _ آره _ از من بدت میاد؟ _ آره دخترک بازم به روی خودش نیاورد ولی مثل اینکه یه چیزی مثل یه دل این وسط شکسته بود... دخترک خداحافظی کرد و رفت.... همش به خودش می گفت : عیب نداره... اصلا برام مهم نیست... یه روز گذشت... دخترک گریه کرد.. دلش برای برادرش تنگ شده بود... می دونست براش مهمه که برگرده... دخترک سلام کرد.. پسرک به روی خودش نیاورد... دخترک گفت: می خوای با عروسکم بازی کنی؟ پسرک جوابی نداد... دخترک راهشو کشید و رفت... شب شد.. دخترک به ماه نگاه کرد.... دلش تنگ تر شد... دخترک پرسید: گل من رفته؟ پسرک گفت : اوهوم! دخترک پرسید: یادته گفتی از من بدت می آد؟ پسرک اخماشو توی هم کشید و گفت: الانم میگم!!! و رفت... دخترک از کاسه ی چشماش پشت سر پسرک آب ریخت... ولی اون رفته بود.... روزها می گذره و دخترک قصه هنوز نفهمیده چرا قهرشون اینقدر طولانی شد... قهرت که تمام می شود... یک بغل لبخند می چینم.. راستی...دوشنبه چندم قرن بود؟!
هر روز معراج رو با ماشینم می رسوندم . جلوی کوچه ی مدرسه می زدم رو ترمز... _ بابا! پول تو جیبی! قرمز میشه! _ بیا بابایی! با دستای ظریفش پول رو از دستم میگیره..می خنده! _ ممنون بابا جون! خدافظ! می ره پایین... _خداحافظ! با نگاهم دنبالش می کنم.. توی کوچه ی مدرسه اش یه عالمه بچه دبستانی دارن می زنن تو سر و کله ی هم... یکی شون از پشت می پره رو کله ی معراج! هول می کنم!... می خوام برم پایین... معراج بر می گرده بهش دست می ده! _ ولی نه! انگار پسرم دیگه مرد شده! معراج می زنه پشت یه پسر کوچولو! _ اِ اِ اِ ... ای پسر بد! پسرک هیچی نمی گه! مات و مبهوت داره به بالا نگاه می کنه! وای انگار دیگه دیرم شده... پامو روی پدال گاز فشار میدم.... تا چند ساعت بعد سرم خیلی شلوغ می شه..اون قدر شلوغ که همه ی اتفاقای صبح رو فراموش می کنم... صبح روز بعد مثل همیشه معراج رو می رسونم مدرسه. سر کوچه همون پسر کوچولو درست تو همون نقطه ی دیروزی وایساده و به همون نقطه ی قبلی زل زده!!! نمی تونم ببینم محو تماشای چه صحنه ی قشنگی شده... بازم دیرم شده ......... از اون به بعد هر روز که معراج رو می رسوندم مدرسه اون پسر بچه همونجا وایساده بود! با یه کیف دوشی که انگار هم قد خودش بود... و سنگین به نظر می رسید... ولی پسرک به هیچی توجهی نداشت... فقط به بالا نگاه می کرد... بالاخره یه روز از سر کنجکاوی سرمو از شیشه ی ماشین بیرون می آرم و به بالا نگاه می کنم! عجیبه! یه تابلوی تبلیغاتی!!!! آخه چرا این پسر بچه باید هر روز اینجا وایسه و به یه تابلوی تبلیغاتی زل بزنه؟! دیر شده!!! گازشو میگیرم به طرف همون اداره ی شلوغ و پر سر و صدای همیشگی... صبح روز سه شنبه 21 فروردین: _ معراج! بابا من رفتما! _ اومدم بابایی.... دستمو به طرفش دراز می کنم... کیفشو بر می داره می دوئه طرفم و دستمو میگیره... در پارکینگ رو باز می کنم. _معراج بابا! بشین... استارت می زنم... روشن نمی شه...بازم استارت می زنم... _ اااااااااه... امروز باید پیاده بریم بابایی! می خنده! می رسونمش در مدرسه! تماشای این همه بچه ی شیطون خیلی لذت داره... انقد صبر می کنم تا بره توی مدرسه.. کوچه خلوت شده.... بر می گردم و راه می افتم...می پیچم تو خیابون اصلی... یهو یاد اون پسر بچه می افتم!... خیلی آرووم بر می گردم، توی کوچه هیچ کس نیست! جز همون پسر کوچولو...درست تو همون نقطه ایستاده.. به چشماش نگاه می کنم...خیسه اشکه!...... آرووم آرووم سرمو بالا می آرم... خشکم می زنه!! کیف از دستم می افته...... دلم هرّی می ریزه پایین!!! تازه می فهمم که........ پسرک عاشق شده ... عاشق دخترکِ توی تابلو..... ماهی پولک طلا
_ احساس قشنگ؟ نداریم! فروختیم تموم شد!! هیچی نمی گه...ساکت نگاهت می کنه... _ چیه؟ احساس قشنگ می فروشیم به جاش دل می خریم! معامله ی خوبیه نه؟ پوزخند می زنه! هنوز داره نگات می کنه. نگاهتو از چشماش می دزدی.. _ پس چرا وایسادی هنوز؟ گفتم تموم کردیم. _ دل می خوام! داری؟ چند تا قلب شکسته از ویترین در می آری می چینی جلوش. _ نه! شکسته نباشه! هنوز داره با پوزخند نگات می کنه. _خیلی خب. باشه! ولی سالماش گرونتره ها! قیمتش براتون مهم نیست؟ هیچی نمیگه! هنوز با پوزخند نگا می کنه! از تو گاو صندوقت سه چهار تا از این سالماش رو می چینی رو پیشخون. شروع می کنی به توضیح دادن: "این اولیه مال یه دختر گل فروشه! عاشق شد...دلشو داد!. این یکی..." نمی ذاره ادامه بدی.... با دست همه ی دلارو از رو پیشخون کنار می زنه! می آد جلوتر. از جسارتش می ترسی.... با چشم و ابرو به سینه ات اشاره میکنه: _اینو می خوام! دل خودتو! می زنی زیر خنده! _ پسر جون بی خیال شو!!! _ می خرم! یه پوز خند می زنی. _ فروشی نیست! _ هر قیمتی بگی خریدارم! _ نداریم! پیش پای شما فروخته شد!!! _ می خرمش! به هر قیمتی! _ بچه جون برو پی زندگیت! _ می خرمش! _ عجب بچه پروئیه! میگم نداریم! فروختیم! _ یعنی عاشق شدی؟ _ برو بابا!!! سه چهار تا از این بی دلا رو صدا می زنی..."این دیوونه رو پرت کنید بیرون!" می آن سراغش... لحظه ی آخر تو چشمات نگاه می کنه! تو چشماش نگاه می کنی! بی خیال مهم نیست! دیگه رفت! یاد دلت می افتی! کرکره ی مغازه رو می کشی پایین. از راه مخفی می ری داخل راهروی زیر زمینی! هزار تا در رو یکی یکی باز می کنی.. هزار تا رمز وارد می کنی تا بالاخره می رسی به اتاقک اصلی! صندوقچه ی عزیزت... _ آخیش.... نوازشش می کنی و خیالت راحت می شه و دلت آرووم! دلی که توی صندوقچه اسیره! این آخرین قفله...بازش می کنی!..... ........امکان نداره!!!!........................ دلم.......... _آهای نگهبانا... دلم..... یاد چشماش می افتی!.... "یعنی دلمو برد؟!"
گل خشک شد... بادکنک هم ترکید... یعنی دیگه دوست ندارم؟
سلام ارسال قبلیه رو خودم نوشتما! امروز کلی خندیدم! آقا ما تعطیل شدیم اومدم سوار سرویس شدم.(راننده سرویسم عوض شده! بابای اون قبلیه است!) یخمک خریده بودم دو تا نصفه اش با هم تو دهنم بود! آقا ما سوار شدیم یهویی راننده سرویسه برگشته با یه لحن تندی می گه: تو سینه ات خرابه یخمک می خوری بابا؟ مععععععععععععععععععع شوکه شدم! همین جوری دو تا یخمکه تو دستام مونده بود ماتم برده بود حالا بچه هام زدن زیره خنده! می گم: من سینه ام خرابه؟! با جدیت مثل این بابابزرگا که نوه هاشونو دعوا می کنن می گه: آره! _ من سینه ام خراب نیست! _ چرا! انقد سرفه های خشک می کنی! تازه صبحم می خواستم بهت بگم به دونه بخوری!!! من کففففففففففففففففففففف کرده بودم! نه به اون پسرش که زبونم نداشت خنده ام بلد نبود!!!( البته با شر بازیای من چند بار خندید!!!!؟) نه به باباش که انقده به فکره آدمه!!! ای ول بابابزرگیه مهلبون این که از این!!! تو مدرسه ام که هی من ماتم می برد می رفتم تو فکر! سحر و صدفم با کیف و کتاب و دفتر و دیگه چه عرض کنم؟! می افتادن به جونه منه بدبخت که توهّم نزن بیا بیرون!!!! منم یه نگاه می کردم انقد ادا اصول در می آرن نمی ذارن آدم تو خودش باشه که!!! دیگه انقد خندیدم معلم عربیه برگشته می گه : تو چرا انقد امروز شیطون شدی؟! چیزی خوردی؟! یهو کلاس ترکید!!! اومد درستش کنه می گه: زعفرون خوردی؟! غذات امروز خوب نبوده اصلا!!!! خلاصه خیلی خندیدیم!!! سوژه شده بودم بد!!!! هی می خندوندنم 5 دقیقه می گذشت باز می رفتم تو فکر! اونام آی زدن!!!! شکر خدا! اگه دوستام نبودن مخم تاب برمی داشت!!!! البته الانم که هستن مخه آدم تریپ DNA برمیداره!!!! خلاصه دیگه! شعر قشنگ! واسه کسی که می دونم نمی آد و نمی خونه!(افکارتون منحرف نشه هاااااااا!) وای باران! باران! شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟! آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران! باران پر مرغان نگاهم را شست من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم و ندایی که به من می گوید گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است!!!! ولی فکر نمی کنم سحری در راه باشه! مگه نه؟
انگار زمین و زمان دست به دست هم دادن تا نذارن این بغض لعنتی بشکنه... خیلی دل تنگم دلم تو رو می خواد روزها از اون اتفاق لعنتی گذشت... خیلی وقت از دیوونه بازیه آخرم می گذره نه... نمی خوام بگم دلم واسه دیوونه بازی تنگ شده! اصلا... انقدر دل گیرم که نمی خوام دیگه دیوونه بشم می دونی یه کوچولو بهم حق بده همیشه دیوونه بودن و نفهمیدن ... نخواستن و فریاد زدن آسونتره آدما هم عادت کردن به انتخاب کارای آسون آره... می دونم یه دیوونه ام! می دونم صبور نیستم می دونم طاقت نمیارم می دونم حسودم همه ی اینا رو می دونم ولی خب تو هم می دونی می دونستی... می دونستی که من یه دیوونه ی دل تنگم یادته وقتی ازم پرسیدی تا حالا عاشق شدم؟! پرسیدی تا حالا کسی بهترین دوستم بوده؟! بهت گفتم نه گفتم نه چون یاد گرفتم همه رو دوست داشته باشم ولی به کسی دل نبندم یاد گرفتم جایی گیر نکنم گفتم آخر همه ی دوستیا جداییه نگفتم؟! یادته؟! با هم قدم می زدیم به اینجا که رسیدم بغض گلوم شکست یادته؟! گفتم می ترسم از اینکه بهت دل ببندم می ترسم از روزی که باید بذاریم و بریم می ترسم از روزی که جاده ی زندگیمون دو تا بشه می ترسم از لحظه ی خداحافظی... می ترسم از دلتنگی آره می ترسیدم از امروز از اینکه دلم برات تنگ بشه تو عالم دیوونه ها باید گذاشت و گذشت ولی انگار منم دیوونه نبودم انگار نتونستم بذارم و بگذرم نتونستم صدای شکستن دلت رو بشنوم و ساکت بمونم نتونستم اشکاتو ببینم و بارونی نشم... دلم برات تنگه........ خیلی تنگ... سلام ای غریبه ی همیشگی
|
About![]()
ماهی پری دلش همیشه خون بود آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 Links
:.٭تشتر : فرشته باران٭.: |