|
سلام.... آپ نکردم چون منتظر دایی بودم... قرار بود یه ارسال واسه ایشون و زن داییه آیندم داشته باشم... ولی خب هنوز چیزی به دستم نرسیده... اومدم خداحافظی.. تا آخر امتحانا... البته هر وقت اون مطلب به دستم برسه آپ می کنم... مواظب خودتون باشید... و برام دعا کنید... بد جوری محتاجم به دعا.... پرنده گفت : زود است برای رفتن... اندکی بیشتر بمان... فرشته بال های کوچک نارنجی اش را به درخت حوا آویخت.... پرنده گفت : من را نیز با خود ببر... اینجا بدون تو دوام نمی آورم... فرشته گفت: قرعه به نام تو هم خواهد افتاد... اندکی صبر کن.... پرنده گفت: اما... اما من بدون تو... بدون تو.. می میرم... فرشته بر بال های پرنده بوسه زد...پرنده بی تاب شد... خدایا... نگذار برود... خدایا... فرشته از زلال کوثر جرعه ای نوشید... وضوی عشق گرفت و از پرتگاه بلند خداوند پایین پرید.... جز یک جفت بال نارنجی و کفشهای بلورین چیزی برای پرنده باقی نمانده بود.... پرنده گریست و گفت: خدایااااااااا... چرا من؟.... چرا من باید فرشته ام را گم کنم؟ چرا من؟.... چرا فقط فرشته ی من باید رهایم کند؟.... خدایا... خیلی زود بود... خیلی زود بود برای از دست دادنش.... و پایین پرتگاه... کودکی زاده شد.... دایی صابری... فاطیما جونم... کهربای روشنم... احسان....... شهاب...
مانی....
هنگامه... محجوبه ی من.... با همه تونم..... واسم دعا کنید.......
روی پله های چوبی اسکله چمباتمه زده و سرش را میان دستانش گرفته.... وزش باد گیسوی پر چینش را آشفته تر می کند....نگاهش به زلال زیر پایش دوخته شده.... آیینه ای که با وزش هر نسیم و فرو چکیدن هر قطره ، دنیای درونش متلاطم می شود... در آینه ماهی پولک نقره ای بیخیال صید و صیاد به هوای دیدن مرغان مهاجر و نشانی از اقیانوس سر از آب بیرون آورده بود و میان تنگ آبی بزرگش شناور بود.... ماهی به سطح آبها چشم دوخته بود و پیش می رفت... قطره ای بروی لبهای ماهی چکید... ماهی قطره را مزمزه کرد... شور بود و تلخ... درست مثل آبهای اقیانوس... بی تاب شد... از مرغان مهاجر شنیده بود اقیانوس آنقدر بزرگ است که هیچ ماهی ای تا کنون نتوانسته آن را تا انتها بپیماید ... شنیده بود تلالو ماه بر بستر اقیانوس هر عاقلی را عاشق می کند... و حالا ماهی پولک نقره ای ندانسته عاشق بود... عاشق آبهای آزاد اقیانوس... ماهی سرش را بالا آورد... تا شاید پرنده ای را که طعم اقیانوس را برایش به ارمغان آورده به چشم ببیند.... _ سلام.... شما کی هستید؟ دخترک بغض گلویش را فرو داد و به زمزمه گفت... شاهدخت... ماهی تعجب کرد! گفت: فکر می کردم پرنده باشی... شاهدخت گفت: بودم... و باز قطره ای چکید... ماهی پرسید: بودی؟ یعنی دیگر نیستی؟ شاهدخت گفت: از وقتی بالهایم را گم کردم دیگر پرنده نبودم... و قطره ای چکید... ماهی گفت: مگر می شود؟! پرنده که بالهایش را گم نمی کند... شاهدخت سکوت کرد... ماهی گفت: کجا گمشان کرده ای؟ شاهدخت با غمی دو چندان گفت: زیر درخت سیب... ماهی گفت: اما روی زمین هزاران درخت سیب می شود پیدا کرد.. کدام را می گویی؟ شاهدخت گفت: درخت سیب حوا... _ خب برو سراغ آن درخت.. شاید بال هایت را دوباره پیدا کنی... شاهدخت لبخند تلخی زد و با صدایی غمزده گفت: اما درخت سیب حوا روی زمین نبود... _ می شود بپرسم کجا بود؟ _ آن بالا ..بالای بالا... بالاتر از ابرها... و به آسمان نگاه کرد و دوباره قطره ای اقیانوس از چشمان سیاهش پایین چکید... _ پس... پس اینجا چه می کنی؟! روی زمین؟! _ قصه اش طولانی است... _ می خواهم بشنوم... اگر امکان دارد... شاهدخت اشکهای روی گونه اش را پاک کرد و ادامه داد... _ سال ها پیش ...آن بالاها .. من فرشته ای بودم آزاد و رها... با دو بال کوچک نارنجی...خلوتم رنگ نیاز نگرفته بود و کوله بار هیچ غمی بر شانه ام سنگینی نمی کرد... تا اینکه.... _ تا اینکه چه؟ _ تا اینکه... آرزویی رویاهای مرا قلقلک داد... آرزوی زمین.... تلاطم آبها با چکیدن هر قطره، ماهی پولک نقره ای را بالا و پایین می بُرد... ماهی بار دیگر سر از آب بیرون آورد.. _ بعدش چه شد؟ _ سراغ زمین را گرفتم... درخت حوا را نشانم دادند... زیر درخت رفتم...عطر سیب سرخ درخت حوا دلم را لرزاند.. خواستم سیب بچینم... بال هایم امان نمی دادند... _ چرا؟ _ بال ها بهشتی بودند و خدای بهشت ، بهشتیان را از چشیدن طعم سیب درخت حوا بر حذر داشته بود.... _ شما چه کردید؟ _ بال هایم را زیر درخت گذاشتم و از قامت درخت بالا رفتم... آن بالا سیب سرخ درخت حوا آب و رنگ دیگری داشت... با دستانم سیب را از شاخه چیدم ... _ و بعد؟ _ طعم گس سیب زیر دندانم رفت ... و ناگهان همه چیز تمام شد... چشم که باز کردم دیگر نه آسمانی بود و نه درخت سیبی... بال هایم را هم گم کرده بودم.... و به جای آن بالها حالا پیراهنی خاکی بر تن داشتم... پیراهنی که سنگین بود و زمین گیرم کرد... _ پس چرا پیراهنت را بیرون نیاوردی؟ تا بار دیگر آزاد باشی؟! _پیراهن خانه ام بود... تختگاه سلطنتم بروی زمین... _ سلطنت؟ _آری، سلطنت بر زمین و هر آنچه به دوش می کشد... _ بعد چه شد؟ _ کم کم پیراهنم بوی تعلق گرفت ... سینه ریزی که خدا به سینه ام آویخته بود بی تاب و بی تاب تر می شد و سختی زمین زلال نگاهم را می آزرد... قبل از پایین آمدن از سرسره ی بزرگ خدا، پروردگار زمین و آسمان و آبها سینه ریز را در پیراهنم پنهان کرد و گفت : شاهراهی درون سینه ات به امانت می گذارم.. اگر گم شدی از این راه بیا... _ پس سینه ریزت کو؟ شاهراه بازگشتت! _ سینه ریز، دلم بود... دلی که روز به روز تنگ تر می شد و شاهراهی که به کوره راه بدل می شد.... _ پس تو اهلیه آسمانی؟ شاهدخت بار دیگر صورتش را میان زانوان خمیده اش پنهان کرد... ماهی گفت: پس.. پس این همه آب اقیانوس را از کجا آورده ای؟ اینها که از چشمانت فرو می ریزند... شاهدخت سرش را بالا آورد.. _ این ها آب نیست... اشک است... _ اشک دیگر چیست؟ _ دلم که ابری می شود... هوای آسمان که به سرم می زند دلی که در سینه دارم قطره قطره اشک می شود... و اشک ها پایین میریزند... و دوباره قطره ای چکید... غمی کهنه نگاه ماهی را در هم آشفت... _ یعنی... یعنی تو از اقیانوس خبر نیاورده ای؟!... اصلا می دانی اقیانوس کجاست؟ _ من نه... ولی شاید دلم بداند... _ چگونه می توان با او سخن گفت؟! شاهدخت سکوت کرد... _ باید از او بپرسی... باید بپرسی من چگونه می توانم به اقیانوس برسم.. باید بپرسی درخت حوا کجاست.. باید... _ اما من سالهاست زبان دلم را فراموش کرده ام.... و دو باره قطره ای چکید.... ماهی نا امید شده بود.... بی خداحافظی پایین و پایین و پایین رفت و به سکوت عمق آبها پناه برد..... ولی...ولی نمی توانست طعم اشک های شاهدخت را از یاد ببرد... به سطح بازگشت... شاهدخت هنوز کنار دریاچه نشسته بود و اشک می ریخت... ماهی دوباره سلام کرد... شاهدخت هیچ نگفت.... ماهی گفت: اشک هایت برای چه شورند؟..شور و تلخ... شاهدخت گفت: طعم گس غمی است که بر دلم سنگینی می کند... _ غمه چه؟ شاهدخت تلخ خندید و زیر لب گفت: عشق... حالا دیگر صدای هق هق شاهدخت سکوت دریاچه را پاره پاره می کرد... چیزی میان سینه ی ماهی لرزید... _ تو...تو عاشقی؟ شاهدخت سکوت کرد... و ماهی دید که غمی سنگین چشم های شاهدخت را سوزاند... شاهدخت اشک میریخت.. اشک ها بر چهره ی ماهی می غلتید و ماهی طعم غم شاهدخت را مزمزه می کرد... غمی که آشنا بود... ماهی گفت: شاید من بتوانم درخت حوا را بیابم... بگذار با دلت سخن بگویم... شاهدخت دست بر سینه اش گذاشت... سینه ریزش آرام و قرار نداشت... لحظه ای مکث کرد دستانش را در آب فرو برد... ماهی میان دستان شاهدخت جای گرفت.... شاهدخت ماهی پولک نقره ای را روی سینه اش گذاشت... ماهی شروع به زمزمه کرد... مدتی سکوت می کرد و به گونه ای که انگار پاسخ سوالی را باز می گوید دوباره زمزمه می کرد... ناگهان نگاه ماهی برق زد... انگار رازی را کشف کرده باشد... _ چه می گویید؟ _ صبر کن... _ زود باش... مدت بیشتری نمی توانی بیرون آب دوام بیاوری... _ صبر کن.... ماهی نفس نفس می زد... _عجله کن... عجله کن... ماهی به چشمان شاهدخت خیره شد.. غرق اشک بود... اندکی تردید کرد... به یاد بالهای شاهدخت افتاد... به یاد درخت حوا... _ گوش کن... من باید بروم.. باید آن درخت سیب را ببینم... باید بال های تو را پیدا کنم... باید طعم سیب درخت حوا را بچشم... ماهی سخت نفس می کشید... شاهدخت دستانش را از هم باز کرد..._ ولی راهش این نیست... _ منتظر باش... بالهایت را با خود خواهم آورد.... و شاهدخت پس از سرد شدن دستانش و نشنیدن صدای قلب ماهی بی قرار تر از همیشه زار می زد.... آهای مسافر آسمان... با تو ام... اگر ماهی پولک نقره ای را دیدی بگو هزار سال گذشت و نیامدی... هزار سال گذشت و شاهدخت بی بال قصه کنار دریاچه ی کبود زانوی غم در بغل دارد و چشم از آبی آسمان بر نمی دارد... بگو دیگر حتی شاهراه بازگشت را هم گم کرده است... دیگر جاری اشک هایش بند نمی آیند و کوه غم دیرینه اش فرو نمی ریزد... بگو تن خاکی اش غرقه در گناه می شود و از او خبری نیست.... بگو سینه ریزش بی تاب است... بی تاب او... نکند او هم طعم سیب سرخ حوا را چشیده باشد و بال و باله و درخت و دریاچه را گم کرده باشد! بگو آن قدر منتظر می مانم تا باز گردد و مرا بی جسم و تختگاه به خانه ام باز گرداند....
_ یک...دو...سه...چهار...اوممممم...بعد چهار چند بود؟ داره قدم هامو می شمره! روی سنگای سفید لبه ی استخر راه میرم... یخیه سنگای زیر پامو حس نمی کنم آخه کفش پامه! درست برعکس تو... خب اینجا یه ذره از یه حوضچه بزرگتره...باشه! یه ذره بیشتر از یه ذره! داستان منم شده مثل داستان تو! ولی یه کوچولو فرق می کنه! افتادن تو این استخر با 4 متر عمق اونقدر منو نمی ترسونه.... ولی خطر کردنش لذت داره! درست مثل افتادن تو حوضچه ی کم عمق خونه ی شما! شایدم نترسیدنم واسه اینه که شنا بلدم!!! خب اگه شنا کردن یهو یادم بره؟! خب با این حساب راه رفتن رو لبه ی یه خطر بزرگ دل آدمو می لرزونه! حالا دیگه قدم هامو درست رو لبه ی سنگ می ذارم... هر آن ممکنه حتی با یه باد کوچیک پرت شم وسط آب! لبخند رضایت میشینه رو لبهام...دلم یه جوری میشه! راست می گفتی که خطر کردن لذت داره... حالا قدم زدنم جدی جدی لذت بخشه! به آب مات استخر خیره میشم! انگار یه دیوونه ی دیگه هم پیدا شد!!! درست در امتداد بدن من زیر آب راه میره! نمی دونم کدوممون بیشتر لذت می بریم؟! ترس واقعی کدومه؟ افتادن توی خشکی یا افتادن توی آب؟.... _ ایییییییییی....مهسیماااااااااااااااااااا... ترمز می کنم... _ مهسیماااااااا...قورباغه..... با دستای کوچیکش سنگارو گرفته و خم شده لبه ی استخر... نگاه نگرانش که گره خورده به عمق آب می گه یه چیزی پیدا کرده! _ چیه؟ _ قورباغه! چشمام مسیر نگاهشو دنبال می کنن و به عمق آب فرو می رن! یکی دو متر پایین تر....راست میگه! تکرار می کنه: ایییییییی.... قورباغه هه می ترسه! شنا می کنه و می ره پایین تر! محو تماشای شنا کردنش شدم! خندم می گیره.... بیخود نیست ترم پیش نمره ی شنای قورباغه ام کم شد!!!! مثل اینکه این بنده خدا خودشم بلد نیست درست شنا کنه!!! کشف جدیدم این موجود خال خالیه کوچولو رو تبرئه می کنه! _ این قورباغه نیست خانوم کوچولو...وزغه! بر می گردم و به مسیرم ادامه می دم.. _ می افتی تو آبا! _ اوهوم! _ اَه... اون وقت قورباغه ای میشی! بدم نمی گه ها! نگام می افته به دخترکه توی آب که حالا زل زده تو چشمام! _ ببخشید... اصلا دلم نمی خواد مهمونت باشم...خب...اوممممم..فکر کنم با همسایه هات کنار نمی آم! آواز چلچله هه قطع نمی شه...حالا دیگه صدای قورباغه هم بهش اضافه شد! به به!..چه صنفونی ای!!! دلم می خواد برم بالای درخت..ولی سردمه! _ بابا..کی می ریم خونه؟... _ یه نیم ساعت دیگه! _ اوگی....سردمه آخه! ادامو در می آره! _برو بشین تو آفتاب! _ اوگی! این فسقلیم که نقش دم منو ایفا می کنه که هر جا میرم دنبالم می آد! جلوتر از من می دوئه می ره میشینه رو کاناپه ی تو ایوون! _ آخی...اینجا گرمه! هنوز لباس مدرسه تنمه! مثلا بابا اومد دنبالم ببرتم دکتر!!! زهرا خانوم داشته باش! می گم زنگ نزن بیاد واسه همینه!!! الان ساعت 12:35 است من هنوز اینجام... ولی خب اینجا رو به مطب دکتر ترجیح می دم! اصلا این لوس بازیا چیه؟ چه معنی داره آدم سر هر درد الکی پاشه بره دکتر؟ حالم خیلی بهتره! زهرا! می گی پاشم بیام مدرسه دوباره؟! نوچ...نمی آم... زنگ زیست که گذشته! دیوونه ام نیستم واسه یه تک زنگ زمین شناسی پاشم بیام...بیخیال! آفتاب چشمامو اذیت می کنه! کاش عینک آورده بودم! _ مهسیمااااااااااااااا....تو شعر نمیگی؟ _چی؟ _میگم...تو شعر نمیگی؟ _نه! حوصله ندارم واسش توضیح بدم متن ادبی چیه وگرنه می گفتم می نویسم! _می شه اینو ببینم؟ _ چیو؟! _ اینو دیگه.... اشاره می کنه به جامدادیم... _ اوهوم! یه پرنده ی کوچولوی ناز میشینه رو درخت انار لبه استخر... خم می شم جلو ببینم چیه! ولی خب نمی شناسمش! نگاهم می افته به دفتر نقاشیه دخترِ کوچولوی باغبون! انگار خط کشمو گذاشته و دورش خط کشیده! _ اومممم...قشنگ می شه اگه رنگی رنگیش کنم؟! _اوهوم... _ ولی مداد رنگیام بالائه! _ خب برو بیار... از رو کاناپه می پره پایین و می دوئه طرف راه پله... از این زاویه فقط بوته های گل رز معلومه.... لا به لای بوته ها گم میشه... آخر تداخل احساساتما!گرممه!!!!! آفتاب اومده بالاتر .. دیگه جدا چشمامو اذیت می کنه.. خوشحالم که بابا اومد دنبالم... خوشحالم که نرفتم دکتر... خوشحالم که با پیشنهاد بابا مخالفت نکردم...خوشحالم که الان اینجام... صدای آواز پرنده ها... این نسیم خنک.... تکون خوردن درختا با قلقلکای باد... ببینم! نکنه اینجا بهشته؟! بدو بدو از پله ها می آد پایین... می دوئه میشینه کنارم..دستاشو پشتش قایم کرده.... _ اگه گفتی پشتم چیه؟ _مداد رنگی؟ _ اگه گفتی! چشمم می افته به سایه ی پشتش... _ گل! با دستای ظریفش یه گل رز قشنگ میگیره جلوم... گل رو از دستش میگیرم... _ مرسی عزیزززززززم.... گونه اش رو می بوسم...واقعا خوش بوئه! _اعظم.... تو منو دوست داری؟ _اوهوم... خندم می گیره! _ چرا آخه؟ _ واسه اینکه تو...( جهت جلوگیری از خودباختگی این لغت سانسور می شود!!!) خودمونیم خیلی بی ربط گفت! می پرسه: تو چه رنگایی رو دوست داری؟ _ کی؟ من؟ _ آره... _خب من همه ی رنگا رو دوست دارم! _ همه ی رنگا، به جز سیاه؟! _ خب سیاه هم تو جای خودش قشنگه!...ببین کلاغارو.... _ می دونی من چه رنگایی رو دوست دارم؟ _ چه رنگایی؟ _ سبز و سفید و آبی..ببین آبی رنگه آسمونه...رنگه آبه...رنگ اقیانوسه! با خودم می گم این واقعا می دونه اقیانوس کجاست؟! _ زرد هم دوست دارم...چون....رنگ گلهاست! شیرین زبون کوچولو! _سیاهم وقتی یاد گرفتم کلاغ بکشم ازش استفاده می کنم! اوه اوه..کلم جوش آورده! فکر کنم بهتر باشه برم بالای درخت! دنبالم راه می افته... از لبه ی استخر رد میشم و می رم طرف باغ... خدایا.... اینجا جدا بهشته! بین علفا راه میرم...صدای زندگی می دن! _ می آی بشینیم؟ _ بشینیم! باز زود تر از من می شینه! دراز می کشه بین علفای بلند!... _ تو نمی خوابی؟ دستامو حلقه کردم دور زانوهام..سرمو به علامت منفی می آرم بالا! دلم می خواد دراز بکشم بین این همه آیه ی الهی.... _ انجیرا کی در می آد؟ _ نمی دونم! _ فکر کنم امسال در بیاد...گندما هم در اومده! خنده ام میگیره! فکر کن امسال در نیاد!!!!! صدای باد میپیچه بین درختا...از اون دور دورا می شه دستای باد و حس کرد! درختا مثل موج مکزیکی نوبتی تکون می خورن تا می رسن به ما.... صدای آواز خوندن این بیگیلی افکارمو به هم میریزه..لپشو می کشم.... جوجووووووووو.... _ من برم بالای درخت...پا میشه از درخت پشت سرم می ره بالا!!!! خب نمی شه چیزی بهش گفت خودم بهش یاد دادم! منم می خوام برم! اینجا حس نوشتن تمومی نداره.... بابام صدام می کنه.... _ مهسیماااااااا.... _ جان؟! _ بیا بریم... خب دیگه... بابای! به قوله کهربا ایران- تهران- شهران! 1:35 *** 11/2/86
خواستم شعر بگم... ولی حال من از قالب و وزن و قافیه خالیه! هیچ ملودی ای صدای قلب منو داد نمی زنه! دلم خیلی گرفته... اونقد که دیگه اشکام هم مهار شدن! مهار این بغض لعنتی! انقد پرم که حتی دیگه داد هم نمی تونم بزنم... دریای دلم انقد طوفانی شده که دیگه قایق هیچ ماهیگیری سراغ بندر چشمام نمی آد... انقد دلم می خواد ببارم... انقد می خوام گریه کنم.... انقد می خوام داد بکشم.... کارم از درد و ناله گذشته! به جای مرغای آسمون مرغای قفسی به حالم زار می زنن! آخ اگه اینجا آسمون بود... اگه اینجا دریا بود... هر جا بود... جز زمین! هنوزم نمی فهمم چیه اینکه کنج دلم نشسته و نمی ذاره این فریاد لعنتی از گلوم کنده بشه! نمی ذاره داد بکشم : آهااااااااااای زمینیا...ازتون بدم میاد... ازتون بریدم... خدایا... یادته؟...یه روزایی عاشق زمین بودم.... عاشق عطر گلاش... عاشق کوهای بلندش.... شوق زمین از لا به لای انگشتای نازکم می چکید.... خدایا.... نمی دونم.... یادم نمی آد.... یادم نمی آد اون روز که بالامو گرفتی... اون روز که فرستادیم رو این زمین... رو این زمینی که کوه داره.....جنگل داره.... بارون داره..... مادر داره!!.... نمی دونم.. بهم گفتی اینجا عشق داره؟! گفتی عشقاش درد داره؟...گفتی آدمو آتیش می زنه؟.... گفتی اینجا غصه داره؟.... خدایا.... گفتی اینجا که بیام دلم برات تنگ می شه؟.... گفتی فکر می کنم فراموشم کردی؟ گفتی؟ گفتی فکر می کنم تنهام گذاشتی؟....گفتی درد می کشم؟ گفتی این دلی که بهم دادی هیزم سوختنمه؟...گفتی؟.... خدایا.... به خودت قسم دلم برات تنگ شده.... خدایا....من اینجا تنهام.... تنها تر از اونی که واسم می گفتی.... درد میکشم...بیشتر از اونی که گفتی.... گریه می کنم.... بی صداتر از اونی که گفتی.... دلم برات تنگه.... تنگ تر از اونی که گفتی... دلم از دست آدمات خیلی پره.... بیشتر از اونی که گفتی..... خدایا..... نمی دونم می بینی منو یا نه؟ میبینی زار زدنمو؟ میبینی اشکامو؟ میشنوی صدای گریه هامو؟.... خدایا... کمکم کن.... تو رو به عزیز ترینات قسم تنهام نذار..... خدایا... نمی گم از زمینت خسته شدم... نمی گم آدماتو نمی خوام.... نمی گم.... هر بار خواستم داد بزنم این چه زمینیه؟! اینا کین خدایا؟! هر بار خواستم شکایت کنم به درگاهت.... زبون دلمو دوختم.... انقد نگفتم... انقد نگفتم.... انقد نگفتم که دیگه حرف زدنم از یاد دلم رفته... خدایا.... من خیلی وقته زبون فرشته ها رو از یاد بردم.... دیگه نمی تونم پرواز کنم.... خدایا........ خیلی وقته دیگه عطر یاس نمی دم.... زلال آب از من رد نمی شه.... قلبم تو وجودم جریان نداره.... خدایاااااااااااا... زمینت نه ! آدمات نه ! من با خودم چی کار کردم؟ کهربای روشنم... منو ببخش که زیر قولم زدم.... خیلی وقته که اشکام واسه پایین اومدن منتظر اجازه ی من نمی شن!!!!
|
About![]()
ماهی پری دلش همیشه خون بود آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 Links
:.٭تشتر : فرشته باران٭.: |