تبليغاتX
ماهی پری

ماهی پری

ویژه نامه پایان مدارس!!!(خداحافظ سوده)

 

 

بله دیگه... به حول قوه ی الهی بالاخره تموم شد.....

دیگه فقط باید بشینیم منتظر نامه ی اعمال و دلهره اینکه بعد یه ماه زحمت(؟) کشیدن نامه ی اعمالمونو می ذارن کف کدوم دستمون؟!

یاد خانوم صداقت دبیر دین و زندگی به خیر!

ان شاه الله که میدن دست راست...

البته یکی از دوستانمون معتقده خیلی زوده کارنامه بددددددددددددددددددددددددن

به قول خانوم خدیوی دبیر زبان مون No news is good news….

همون بی خبری خوش خبری است!

خلاصه این یه ماه گذشت...

چه سخت بود چه آسون...

چه منصفانه بود چه نامردی...

چه طولانی بود چه زود گذشت...

هر چی بود ایام امتحان بود...

متاسفانه کسی کاری نداره طی ترم چی کار کردی....

کسی کاری نداره استحقاقت چقدر بود...

ازت نمی پرسن دوست داشتی چند بشی...

هر کاری که کردی پای خودت...

یاد خانوم نوذری دبیر عزیز شیمی می افتم

چه شیطنتایی که سر کلاسشون نکردیم و چه نق نقایی که نزدیم

خدای باری تعالی عفو کند ان شاء الله

آخه اینجا خواص کولیگاتیوت رو می سنجن!

مهم نیست چه نوع پیوندی داری... مهم نیست جامد یونی باشی یا کوالانسی...مهم اینه که چند تا ذره آزاد کنی!

یعنی مهم نیست که بابات چی کارست و چه بچه ی باحالی هستی!

اینجا اون برگه ی سفید که بعد امتحان جای خالی توش نمی مونه مشخص می کنه چند مرده حلاج بودی!

خلاصه که...

شاید خیلی حق تو این امتحانا ضایع و بشه و خیلی ناحق ها  هم حق بشه!

ولی دیگه به قول خانوم کبیری دبیر فیزیک تو این مملکت ما هیچی معلوم نیست...

با همه ی بدیاش بالاخره می گذره...

این یه میدان مغناطیسیه ثابته و اینکه به تو ، یه ذره ی باردار متحرک ،تو این میدان چقدر نیرو وارد بشه بستگی به بار و سرعتت داره...نه چیز دیگه!

حالا انقد از بدیا نگیم بابا خوبیم داشت

سر جلسه امتحان مشورت هم داشت

شیطنت هم داشت

دلهره هم داشت...

خنده هم داشت...

گریه هم داشت(خدا رو شکر طی امتحانا نصیب ما نشد)

خودمونیم چقدر چیز داشت!

بیخیال خوبیاشو به توان میرسونیم بدیاشم می ذاریم زیر رادیکال با فرجه ی صبر!

و یاد خانوم ابراهیمی عزیز دبیر ریاضی و شیطونیا و نقاشی کشیدنا و آخرم لبخند مهربونشون به خیر..

و چه خوب که چاله ی لپ من ایشونو یاد پسرشون می انداخت و لبخند روی لباشون می شوند!

(بابا چپ چپ نگاه نکنید به خدا پسرشون کوچیکه!)

خلاصه که ما هم زیاد به خودمون سخت نگرفتیم!

دیگه تا روز آخر الافی و شب امتحان خر خونی و اینا...

آخه به قول خانوم گنجی معلم خوش ذوق ادبیات مون :

" دوش با من گفت پنهان،کاردانی تیز هوش

کـز شـما پنـهان نشـایـد کرد سرّ مــی فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش"

بله دیگه ما هم از اونجایی که بسیـــــــــــــــــار شاگرد حرف گوش کن!! و مطیعی!!!! هستیم نصیحت معلم گرام رو آویزه ی گوشمون کردیم و درس نخوندیم مگر شب امتحان!

« لا اقام بالتّحصیل العلم الاّ فی یوم الامتحان»(اینم عربیش!)

و چه بسا تذکرای خانوم ذوالفقاری عزیز که اینو باید معنی کنید "فقط شب امتحان درس می خونم!"

خب حالا عیب نداره جفتش دو تاست!

اینا که گذشت...به جدیت خانوم حلمی سرشت دبیر عزیـــــز درس شیرین زیست شناسی ...

خدا کنه این دمه آخری نتیجه ی کارمون به شیرینیه لبخند آخر خانوم حلمی بچسبه...

و چه ذوقی داشتم من وقتی ایشون خواب منو دیده بودن...

تو خواب خانوم حلمی بودن اونم با اون حضور واضح و فعال هم افتخاریه!

خلاصه که این امتحانا با هر چی زور تو بازو داشت و با هر شاخصی که تونست درجه سختیه مارو سنجید و یاد خانوم شانه چیان دبیر زمین شناسی به خیر...

با هیچ کدوم از اینا خط نیافتادیم... بله آقا درجه سختیه کانیه پشتکار ما خیلی بالاست!

(بزنم به تخته!!!)

به حول قوه ی الهی و به مدد خانوم فرید مربی ورزش رزمی مون زدیم سنگ سخت نهایی رو از وسط نصف کردیم!(گودووووووووو)

البته ان شاء الله که این گونه باشد!

دبیرستان تموم شد ولی یادمون نمی ره خاطره هاشو... یادمون نمی ره خنده هاشو... یادمون نمی ره گریه هاشو...

من هیچ وقت یادم نمیره کلاس رازی رو...یادم نمی ره پایه ی سوم تجربی... سال تحصیلی 85-86

نه یادم نمیره....

یادم نمی ره هم دلیا رو...

23 تا بودیم ولی انگار یکی بودیم...

من یادم نمی ره اون روز... یادم نمیره حرمت اشکای صدف... یادم نمی ره صدای گریه ی گلناز.. یادم نمیره درد سحرو...یادم نمی ره اون همه غم و خستگی رو که یه روز سر باز کرد و 23 تاییمونو به های های انداخت...

یادم نمی ره بالاخره بعد چند سال اشک زهرا در اومد! 

یادم نمی ره 23 تایی نهار خوردن تو راهروی مدرسه رو...

حتی یادم نمی ره روز آخر پام رفت رو ظرف غذای ماجده و نصف غذاش ریخت رو زمین...

یادم نمی ره یک روز تمام سر تموم زنگا من و سحر داشتیم خودمونو می کشتیم گوله های ریز کاغذو بزنیم به هدف...کله ی صدف...(چه قافیه دار شد!)

و آخرم نخورد به هدف و ضایع شدیم...

من یادم نمی ره اون خنده هارو...

یادم نمی ره فوق العاده های شیمی  و یخمک خوردن دسته جمعی سر کلاسو...

یادم نمی ره مسخره بازیامونو...

یادم نمی ره امتحان کنسل کردنا رو...

یادم نمی ره شیطنتای سره کلاس خانوم ابراهیمی رو...

یادم نمیره سوگلی بودن و حرص بچه ها رو درآوردنو

یادم نمیره تخته پاک کردنای قبل زنگ خانوم حلمی رو...

نه من یادم نمیره...

من یادم نمی ره روزای آخر... ته کلاس... کنار زهرا...

من یادم نمی ره اون روز هر زنگ معلما جامو عوض کردن.... و آخرم ثابت شد زهرا زیادی حرف می زنه...

من یادم نمی ره نشستن کنار سحر... گودوووووو

تمرین ورزش های رزمی سره کلاس...

و یه عاللللللللللمه خاطره رو...

من یادم نمی ره...

من یادم نمی ره کلاس ربوکاپ و آقای پدیدارو...

یادم نمیره میوه پوست کندنا و خوراکی تقسیم کردنای زیر میزو...

حتی یادم نمی ره همیشه وقتی خوراکیا رو میدادم به ساناز تا بده به بچه ها ایشون بر میگشتن و لپای پره سانازو میدیدن...

من کلاسای المپیادمو یادم نمیره ... یادم نمیره خانوم سروش..

یادم نمی ره زنگای آقای  نیک پناه...رحیمی...آذری ..نوربخش...خانگلدی...(ربع سکه ای که از آقای خانگلدی گرفتمو عمرا" یادم بره!) ...

من یادم نمی ره کلاسای آقای نعمتی و آقای پری آذرو... یادم نمی ره چقدر سر به سرشون گذاشتم... چقدر اذیتشون کردم...

یادم نمی ره چقدر سوتی گرفتم...

من یادم نمی ره 45 دقیقه تمام آقای نعمتی رو سر کار گذاشتم (خدایااااااا منو ببخخخخخخخخخخخخخش)..

یادم نمی ره دو بار تا سر حده مرگ ترسوندیمشون...

من یادم نمیره شیرینی ای که ایشون دادنو... و شیرینی زور چقدر می چسبه!

من یادم نمی ره کف کردنای سره کلاس آقای هادیان رو... یادم نمی ره...

من تا عمر دارم اینا رو یادم نمیره....

 

دبیرستان تموم شد... خداحافظ سوده... خداحافظ دبیرستان من.... خداحافظ کلاس رازی...

ما رفتیم.... دلم براتون تنگ میشه...

هر چه بودم

هر چه هستم

بی خبر...

رفتم که رفتم.....

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت17:30توسط ماهی تنگ بلور | |

 

 اجازه بی اجازه....سلام....

باور کنید خودمم نمی دونم با کی لج کردم که شب امتحان... اینجا.... وبلاگ....آپ...

یعنی واقعا معلوم نیست دارم وقت تلف می کنم؟!

بیخیال...

دلتنگی های این چند وقته!...

بخونید....

 

              

 

باران می زند به شیشه ی بخار گرفته ی اتاقم....

 

من سردم است...

 

بیخیال فروغ...

 

گرم خواهم شد....

 

درون آینه...

 

تصویر دختر باران....

 

با موهایی آشفته و دلی لرزان از بازی سایه ها بر پشت پرده ی اتاق...

 

و غرش و باران و رعد و برق...

 

آهای دختر باران...

 

ترسیده ای؟!

 

چه حیف...

 

دخترک باران از صدای پای مادرش می ترسد....

 

 

حیف که دختر باران تنها از پشت میله های پنجره عاشق باران است!.....

 

            

 

 

 

قطره های اشک بی چشمم، مانده اند بی پناه....

 

کجا بردی شان؟

 

بگذار برگردند...

 

ضمانت می کنم شیطنت نکنند...

 

ضمانت می کنم دیگر روی سرسره ی گونه هایم پایین نلغزند...

 

بگذار برگردند...

 

می دانی...

 

مادر نمی تواند بی پناهی فرزندانش را ببیند...

 

چشمانم طاقت نمی آورند......

 

 

 

 

دلم را به چه خوش کنم؟

 

بیخیال که نگاه می کنی...

 

انگار تمامی امید های دنیا از دلم رخت بر می بندد...

 

دلم را به چه خوش کنم؟

 

صدای خنده های بی بهانه ات...

 

خنده هایی از سر بی نیازی...

 

تظاهر به بی نیازی..

 

گوش دلم را کر می کند...

 

دلم را به چه خوش کنم؟

 

آرزوی مرگم را که می کنی...

 

انگار پشت در اتاق منتظر نشسته...

 

انگار منتظر است تا در را برایش باز کنم...

 

از مرگ واهمه ای ندارم....

 

دست گیره ی در را میگیرم...

 

صدایی در گوشم نجوا می کند...

 

دستگیره را رها می کنم...

 

فرصتی دیگر....

 

فرصتی دیگر می خواهم..

 

نه برای خودم که زندگی کنم...

 

نه...

 

برای تو که درد این مسافر را بدانی....

 

دلم را به چه خوش کنم؟!...............

 

 

 

 

 

دوری ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد

 

 دوست دارم که به پابوسي باران بروم

 

 آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد

 

 

اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد

 

 اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد

 

 چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد

 

 بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد...

 

 

 آخرين حرف من اين است،زميني نشويد

 

 فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد

 

 

 

 

دیوانه وار تر از من قدم بر می داری....

 

دیوانه ی قدم های دیوانه ات شده ام....

 

دیوانه ی نگاهت... اشک هایت... بال های کوچک نارنجی ات!...

 

همان ها که هیچ وقت نشانم ندادی شان!...

 

باران می زند به شیشه ی بخار گرفته ی اتاقم...

 

گفته بودی دلتنگ که می شوی...

 

می روی پشت ابرها و گریه می کنی...

 

نکند باز هم دل تنگی؟!....

 

پنجره را باز می کنم....

 

مثل همیشه....

 

و هر بار تازه تر از همیشه...

 

بدون چتر و سرپناه...

 

در آغوش خیس باران ایستاده ای....

 

پنجره را باز می گذارم....

 

بیخیال چتر و بارانی...

 

میدوم به سوی دلتنگی هایت...

 

درست آن طرف کوچه

 

زیر بید مجنون...

 

دست هایم را می گیری...

 

یخ کرده ای!..

 

یخ می کنم!....

 

دست های سردمان را میهمان دست های همدیگر کرده ایم....

 

بیخیال چتر و بارانی...

 

و عشق سرپناهی است استوار تر.....

 

 

 

 

 

دلم برایت لک زده است....

 

می گفتی عاشق نمی شوی..

 

می گفتم عاشق نمی شوم...

 

چشم که باز کردیم...

 

گفته هایمان بی خبر گذاشتند و رفتند...

 

دیگر چیزی نداشتیم برای گفتن...

 

اما...

 

همیشه حرفهایی برای نگفتن هست...

 

شروع کردم به نگفتن..

 

ناگفته هایت را پیش کشیدی....

 

و تازه دانستیم چقدر حرف برای نگفتن داریم....

 

در لابلای ناگفته هایت... حرفهای تازه پیدا شد...

 

نگفته بودی عاشق شده ای!...

 

گونه هایم خیس شد....

 

اشک ها را از روی گونه هایم جمع کردی و کنار گذاشتی...

 

من ماندم و دریایی اشک... برای نریختن....

 

غصه هایم به نادیدنی هایت پیوستند...

 

ندیدی غمم را..

 

اما...

 

اشکهای نریخته ام گواه عشقم بود...

 

 

 

 

 بابااااااااااااااااااا

 

ای ول

 

مثه این عاشقای بدبخت نوشتما

 

عاشق شدمممممممم کاش ندونننننننه

 

آخ آخ ببخشید

 

دلم گرفته بود خوبببببببببب

 

نظر ندید دیگه نه من نه شماااااااااااا

 

خداحافظ

بدون یه حرف کم یا اضافه....

 

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت19:52توسط ماهی تنگ بلور | |