تبليغاتX
ماهی پری

ماهی پری

 

 

شروع لبخند های کوچکمان

 

تعبیر یک ستاره بود

 

ستاره ای که گفتی دور است و از آن دیگری

 

او که تنها بود و از آن هیچ کس نبود!

 

ستاره با انعکاس ماه خو گرفته بود

 

و هر بار که به آن می نگریست دیوانه تر می شد...

 

ستاره دور بود

 

اما نه ناممکن!

 

ستاره عاشق خدا بود و ماه، انعکاس خدا. و او مست انعکاس خدا بود.

 

مردم از فرسنگ ها آن طرف تر

 

تلالو اش را به جان می خریدند

 

و چشمک های گاه و بی گاهش را

 

پشتوانه ی عشقی ناممکن می پنداشتند..

 

و برای به دست آوردنش

 

روز به روز حریص تر شدند...

 

ستاره دور بود

 

اما ناممکن نبود!

 

و ریسمان نگاه خاکیان ستاره را ناخواسته روز به روز پایین تر کشید...

 

آن قدر که دیگر از مدار ماه خارج شد...

 

و عاقبت یک روز

 

گوشه ی ابای ادراکش به خشکی زمین گرفت

 

و زمین گیر شد...

 

اسیر خواستن های خاکیان!

 

ستاره همچنان چشم به ماه داشت و عشق زمینیان را نمی فهمید

 

این بار اما به یاد آورد

 

روزی را که فرشته ای به او گفت

 

راه رسیدن به خدا از زمین می گذرد

 

او ماند تا راه رسیدن به خدا را پیدا کند.

 

ستاره از نور بود

 

رسم زمینیان اما، چیز دیگری بود

 

او را واداشتند تا به رنگ آنان درآید

 

اجازه ی درخشیدن از او سلب شد

 

پیراهنی خاکی به ستاره پوشاندند تا او را همرنگ جماعت زمین کند

 

ماه اما، از پیراهن ستاره رنجید

 

و برای سالیان دراز رفت تا پشت ابرها پنهان شود...

 

آخر او دیگر ستاره نبود...

 

نمی درخشید...

 

تنها به یاد عشقی که در دلش زبانه می کشید

 

او را ماهی نامیدند

 

این بار ماهی شروع به گشتن زمین کرد

 

به دنبال راهی که به خدا میرسید...

 

هزار سال ، ماهی کوه ها را گشت و جنگل ها را...

 

دریاها و دشت ها را..

 

پیراهن اما

 

سنگین بود و توان ماهی را می ربود

 

ماه نبود و ماهی مجنون ماه بود

 

لیلی نبود!

 

و ادامه ی راه بدون لیلی، ناممکن!

 

ماهی در گوش کودکی زمزمه کرد

 

" من به یک لیلی محتاجم!"

 

کودک فرشته بود

 

و خواسته ی ماهی را برآورده کرد

 

از آسمان نوری درخشید

 

و ماهی به یاد آورد الفبای نور را...

 

در آن زمین خشک و شور از نور خبری نبود..

 

ماهی به وجد آمد و بار دیگر درخشیدن گرفت

 

پرتو های روشن ماهی از درزهای پیراهن خاکی اش سر ریز کرد و نور ماهی

 

زمین را روشن کرد...

 

خدا لبخند زد...

 

ماهی هم...

 

زیرا که اکنون ماهی خود ماهی نو بود...انعکاسی از خدا....

 

ماهی ایمان آورد که آن نور نشانه بود

 

نشانه شهابی بود که به زمین نشست...

 

مجنون بود که می رسید..

 

این بار

 

رویای ماهی تعبیر شد....

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت15:22توسط ماهی تنگ بلور | |