تبليغاتX
ماهی پری

ماهی پری

 

 

شب شد


آفتاب درآمد


نخند! دیوانه نیستم!


آفتاب من شبها طلوع می کند...


پشت پلکهای نیمه بسته ام!


آفتاب داغی که حرارتش همچون آتشی, سپیدی چشمانم را به خون انداخته و سرخ گون نگاهم

 را زینت بخشیده است...


شب به شب با شبنم اشک هایم نمش می زنم. آتشش بلکه فرو نشیند


گریه می کنم ولی باور کن هیچ کس نمی فهمد!


سالهاست همدمم مردی است که پشت تاریکی چشمانم طلوع می کند...


آن زمان که چشم می بندم از دنیا!


دلخوشم به این حماقت شیرین!


من خواب بودم و حالا که بیدار شدم ساعت ها از طلوع آفتاب گذشته است


نمازم قضا شد


چگونه قضایش را به جا آورم


راهی می دانی؟!
.
.
.

.
.
باور کنید این تنهایی را


با کسی نمی شود قسمت کرد!
.
.
.

.
امضا...یک سراپا مست!


 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت22:32توسط ماهی تنگ بلور | |

 

 

خدایا....

 

هزاران بار صدایت کردم و هزاران هزار بار پاسخ گفتی...

 

چه حیف که دستانم کوچک اند و چشمانم کم سو....

 

دریغا که هر بار میان کاغذ بازی دنیا جواب نامه ام را گم کردم...

 

حیف از اشکهایی که فرو می چکند و دستهایی که از فرط خستگی می لرزند و تنها میمیرند....

 

خدایا ولی این بار نامه ات به دستم رسید...

 

چند خطی بیش تر نبود

 

اما مرهم زخم دلتنگی ام را کفایت می کرد....

 

خدایا چنان کن سرانجام کار          تو خوشنود باشی و ما رستگار...

 

راستی خدا

 

قولت یادت نره!

 

عاشقتم...

 

 

 

کاش می خندیدی...

 

کاش باور داشتی...

 

سرخی این گونه

 

بهر چشمان سیاهت برپاست...

 

کاش می دانستی

 

می توان زیبا بود

 

می توان تلخی لبخند کسی را دزدید...

 

و در آن همهمه و غوغاها

 

غم خاکستری دل ها را

 

بی خجالت خط زد

 

کاش می خندیدی

 

خنده ات درمان است

 

و نگاهت مرهم

 

بهر زخمان دل یخ زده ام

 

کاش می دانستی

 

عطر لبخند تو در خانه ی من

 

ضامن هستی و مستی است هنوز

 

تو بخند

 

و بدان

 

این همه تار و ترنم در شهر

 

بهر آن دستانی است

 

که به دلدادگی و عیش وضو ساخته اند

 

و نیاکان شقایق در باغ

 

پی سجاده ی چشمش به سجود افتادند...

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت23:43توسط ماهی تنگ بلور | |

 

 

سلام

خوب به هیچ عنوان حوصله ی نوشتن مطلب جدید نداشتم

( به درک مگه نه؟!!!)

حوصله ی گفتن دلیلش رو هم ندارم!(بازم به درک؟!!!)

خب پس کامنت هایی رو که برام گذاشته بودید به جز چند تاش که خصوصی بود رو می ذارم

ببخشید دیگه...

 

**مانی مرموز**

سلام خوبی شما؟

ماهی در گوش کودکی زمزمه کرد

" من به یک لیلی محتاجم!"

از این تیکه شعر خوشم اومد! شعر قشنگی در اومد ......

حالا
یه انتقاد!: من همیشه از شعر طولانی بدم می یومد!! چرا شعرت طولانیه؟! هان؟

**تربچه(اینجانب)**

خب باید برای بار دوم عرض کنم این متن بود شعر که نبود

بعدش هم من نمی نویسم که بیام بذارم تو وبلاگ! واسه خودم یه خط خطی هایی می کنم

 وقتی دلم به قول آدم بزرگا "میگیره"!!! بعد میبینم دوسشون دارم...مینویسم اینجا...

خب اینجا واسه من مثل یه دفتر خاطراته....حالا شما به بزرگیه خودتون ببخشید....

این شعر نبوداااااااا

در ضمن لطف دارید خیلیییییییی ممنونم

 

**پرنده**

عالی بود ماهی...
مثل همیشه...
آفرین...قوه ی تخیل فوق العاده ای داری...
خیلی خوب به تصویر کشیدی داستانتو
امیدوارم همیشه همین طور لبریز از احساسات پاک ببینمت
شاد و پیروز باشی

 

**تربچه**

واقعا ممنوم خیلی لطف دارید

چه عجب یکی اینجا ما رو ماهی صدا کرد

 

**می شناسی دیگه نه؟**

صدای مستی می آید
صدای بد مستی
صدای اثبات شعور از شت فواره های رو به آسمان
که درگیر چشمهای تو می شوند

صدای شکایت می آید
و موج گیسوان لیلی در بادهای موسمی
و خواب مجنون زیر چتر آسایش دنیا

صدای بهار می آید
و رقص یک ماهی
با پولکهای روشن
در اقیانوس افکار یک مست
یک سراپا مست
یک سراپا خواب

صدای آغوش می آید
و عطش هیجان یک بوسه
از گونه های همیشه خیس ماهی!

صدای فریاد می آید
و چشمداشت کسی به ماهی
و بغضهای فرو خورده دیوانه!

صدای ماه من است
ستاره روشن همه شبهای تاریک!
و ماه روشن همه شبهای روشن
و اصول همه تناقضها!

صدای ماه من است
...............................................

 

**تربچه**

بوی باران می آید

هوای قدوم مهربانی که دیگر نمی رنجد از شیطنت های گاه و بی گاهم...

بوی سیبی که دیگر انگار رسیده است!

بوی سیبی که طعم گس اخم هایش را به گذشته فروخت

و حالا بعد از قرن ها طعم شیرین محبتش را مزمزه می کنم....

و من اینبار خانه ی راحیل را به قیمت نگاه تومان!!! خریدم!

تا رها شوی از تمام کرم های سیب!

 آنقدر شیرین و آبدار بمانی تا وقتی که دستی بیاید که لیاقت سرخی لبخندت را داشته باشد...

بخند...

گاهی دیوانه ی چشمهایم می شوم!

وقتی که دریاچه ی غریب دلدادگی ام سرریز می کند....

لیلی تنهاست...اما نه مثل من!

دوستت دارم................بی نهایت............................

مهربون بمون...

راستی...فکر کن نشناسم!!!!!!

 

 

خب بقیه کامنت ها خصوصیه

همین دیگه...

ببینید چه دوستای گلی دارم....دل همتون آب

یا حق

 

+نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت16:49توسط ماهی تنگ بلور | |