تبليغاتX
ماهی پری

ماهی پری

 

سانسور شد!...

 

 

به خودتان نگیرید!

آفتاب خورده ام...مست ام !

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت16:47توسط ماهی تنگ بلور | |

 

تو ناز می کنی...من مست می شوم...

زنجیر می درم....دیوانه می شوم!

بیچاره آینه....

عکس نگاه تو

روی انار دل

من شرم می کنم....

صد دانه می شوم!

 

 

میلادت مبارک....

همبازی بهشتی ام!

 

 

پ.ن: دلم داره از سینه ام می زنه بیرون............

پ.ن:فقط می تونم بگم اگه نبودی نمی اومدم زمین!

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت19:32توسط ماهی تنگ بلور | |

 

 

صدای معجزه می آید

                                   در گیر و دار خستگی های شهر

 

امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است.

                           روحم بدمستی می کند و قلم را بر صفحه ی دل می رقصاند

 

حکومت نظامی چشمانم عاقبت می شکند ...

                 انعکاس آرامش زلال چشمانت می بارد بر سر تمام نانوشته هایم!

 

صدای معجزه می آید

صدای دل بستگی یک غنچه به آفتاب....

امشب دست هایم نهایت ندارند!

امشب هر دعایی از سر لب های من شوق پریدن دارد!

 

و منم خوش بخت ترین مست این دیار

نه خمار و نه خراب

مست سرنشناس پانشناس....

ساقی غزل!

 

آمدی

مقیم دلکده ی سکوتم شدی

و صدایت فریاد مشترک بغض هامان شد.

ای زنده به آفتاب!

 

اقامتت پایدار....

تنها بهانه ی خوش بختی من....................

 

پ.ن: ۲۵ دقیقه بعد از ارسال: خودم یه بار خوندمش احساس کردم یه ذره در قابلمه ای شد! اشتباه نشه لطفا"!!! این غنچه و آفتاب من نیستما!....نگید نگفتی!

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت2:0توسط ماهی تنگ بلور | |

 

 

به قول عادل  :آسمان را هوای بوسه باران خاک است.

باران بهانه است....

ولی من می گم خدا امشب تمام حواسش اینجاست....

واسه اینکه یه فرشته ی کوچولو ازش بارون می خواست....

دیدی جوجه؟

دیدی خدا هم کادوی تولدت رو یادش نرفت؟!

تولدت مبارک عزیز دلم....

پ.ن: قول بده اینارو تا قبل از اینکه ببینمت نخونی!

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت1:53توسط ماهی تنگ بلور | |

 

 

روحم درد می کند....

روحم عجیب درد می کند....

هیچ وقت دلم نمی خواست یاد گذشته بیافتم.

گذشته انگار برام یه آیینه ی دق بود!

اینکه باعث می شد همیشه آرزو کنم کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم

یاد اون مهسیمای کوچولو

که با همه ی کوچیکیش هیچ کاری نبود که از پسش بر نیاد!

اون دختر بچه که برای اینکه ثابت کنه " می تونه" یه درخت انجیر کهنسال رو از ریشه درآورد!!!!!

بابا اینا می گفتن باید درش بیارن.می گفتن نمی شه! وقتی درخت رو تکون می دادم خندیدن! گذاشتن رفتن توی خونه!

وقتی برگشتن رو تنه ی درخت نشسته بودم داشتم روی ریشش خاک میریختم که خشک نشه!

گاهی فکر می کنم سماجت هم چیز خوبیه!

همون جوجه ای که همیشه رتبه اول کلاس ویژه های انجمن ریاضی دانان جوان بود!

سر کرده ی گروه تجار کلاسای آقای خانگلدی!

اونی که به هر چی می خواست می رسید...

چی شد دیگه هیچی نخواست؟!....

همون مهسیمایی که دوم راهنمایی عضو افتخاری تیم المپیاد ریاضی واترلو کانادا شد!

تیمی که همه ی اعضاش بالای 18 سال بودن!

همون موقع که سام نریمان معلمم بود....

مدال طلای جهانی داشت...اون موقع فقط 18 سالش بود!

مامانم می گفت با مامانش که حرف می زده گفته پسره تا حالا بازی نکرده! می گفت از بچگی به جای بازی ریاضی حل می کرده!

مامانم می خواست منم مثل نریمان بشم....

فکر کنم از همون موقع دلم از ریاضی گرفت...

من عاشق ریاضی بودم ولی دلم واسه نریمان می سوخت!

....

خودمو می بینم که وسط  یه کلاس خالی روی یه نیمکت نشسته ام....

یادم نمی آد چرا اون جوری گریه می کردم

فقط می دونم از همون موقع دنیام رو عوض کردم و شدم یه آدم دیگه....

یکی میون یک مشت آدم های معمولی.....

 

پ.ن:چرا مهسیما رو انکار کردم؟!

چرا؟!....

خسته ام...........

خسته ام از تکرار مکررات............................................

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت15:46توسط ماهی تنگ بلور | |