|
سانسور شد!... به خودتان نگیرید! آفتاب خورده ام...مست ام !
تو ناز می کنی...من مست می شوم... زنجیر می درم....دیوانه می شوم! بیچاره آینه.... عکس نگاه تو روی انار دل من شرم می کنم.... صد دانه می شوم! میلادت مبارک.... همبازی بهشتی ام! پ.ن: دلم داره از سینه ام می زنه بیرون............ پ.ن:فقط می تونم بگم اگه نبودی نمی اومدم زمین!
صدای معجزه می آید در گیر و دار خستگی های شهر امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است. روحم بدمستی می کند و قلم را بر صفحه ی دل می رقصاند حکومت نظامی چشمانم عاقبت می شکند ... انعکاس آرامش زلال چشمانت می بارد بر سر تمام نانوشته هایم! صدای معجزه می آید صدای دل بستگی یک غنچه به آفتاب.... امشب دست هایم نهایت ندارند! امشب هر دعایی از سر لب های من شوق پریدن دارد! و منم خوش بخت ترین مست این دیار نه خمار و نه خراب مست سرنشناس پانشناس.... ساقی غزل! آمدی مقیم دلکده ی سکوتم شدی و صدایت فریاد مشترک بغض هامان شد. ای زنده به آفتاب! اقامتت پایدار.... تنها بهانه ی خوش بختی من.................... پ.ن: ۲۵ دقیقه بعد از ارسال: خودم یه بار خوندمش احساس کردم یه ذره در قابلمه ای شد! اشتباه نشه لطفا"!!! این غنچه و آفتاب من نیستما!....نگید نگفتی!
به قول عادل :آسمان را هوای بوسه باران خاک است. باران بهانه است.... ولی من می گم خدا امشب تمام حواسش اینجاست.... واسه اینکه یه فرشته ی کوچولو ازش بارون می خواست.... دیدی جوجه؟ دیدی خدا هم کادوی تولدت رو یادش نرفت؟! تولدت مبارک عزیز دلم.... پ.ن: قول بده اینارو تا قبل از اینکه ببینمت نخونی!
روحم درد می کند.... روحم عجیب درد می کند.... هیچ وقت دلم نمی خواست یاد گذشته بیافتم. گذشته انگار برام یه آیینه ی دق بود! اینکه باعث می شد همیشه آرزو کنم کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم یاد اون مهسیمای کوچولو که با همه ی کوچیکیش هیچ کاری نبود که از پسش بر نیاد! اون دختر بچه که برای اینکه ثابت کنه " می تونه" یه درخت انجیر کهنسال رو از ریشه درآورد!!!!! بابا اینا می گفتن باید درش بیارن.می گفتن نمی شه! وقتی درخت رو تکون می دادم خندیدن! گذاشتن رفتن توی خونه! وقتی برگشتن رو تنه ی درخت نشسته بودم داشتم روی ریشش خاک میریختم که خشک نشه! گاهی فکر می کنم سماجت هم چیز خوبیه! همون جوجه ای که همیشه رتبه اول کلاس ویژه های انجمن ریاضی دانان جوان بود! سر کرده ی گروه تجار کلاسای آقای خانگلدی! اونی که به هر چی می خواست می رسید... چی شد دیگه هیچی نخواست؟!.... همون مهسیمایی که دوم راهنمایی عضو افتخاری تیم المپیاد ریاضی واترلو کانادا شد! تیمی که همه ی اعضاش بالای 18 سال بودن! همون موقع که سام نریمان معلمم بود.... مدال طلای جهانی داشت...اون موقع فقط 18 سالش بود! مامانم می گفت با مامانش که حرف می زده گفته پسره تا حالا بازی نکرده! می گفت از بچگی به جای بازی ریاضی حل می کرده! مامانم می خواست منم مثل نریمان بشم.... فکر کنم از همون موقع دلم از ریاضی گرفت... من عاشق ریاضی بودم ولی دلم واسه نریمان می سوخت! .... خودمو می بینم که وسط یه کلاس خالی روی یه نیمکت نشسته ام.... یادم نمی آد چرا اون جوری گریه می کردم فقط می دونم از همون موقع دنیام رو عوض کردم و شدم یه آدم دیگه.... یکی میون یک مشت آدم های معمولی..... پ.ن:چرا مهسیما رو انکار کردم؟! چرا؟!.... خسته ام........... خسته ام از تکرار مکررات............................................
|
About![]()
ماهی پری دلش همیشه خون بود آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 Links
:.٭تشتر : فرشته باران٭.: |