تبليغاتX
ماهی پری

ماهی پری

 

تو عشق می خوانیش

من حماقت مزیّن!

راه درازی است میان تو و ناباروی های من!

تا زمین گیر نشده ام

این بال های سنگین را از روی دوشم بردار...

من پرواز نمی دانم!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت18:19توسط ماهی تنگ بلور | |

 

قحطی حادثه است در این اتاقک کوچک احساس

خاطرات خاکستری آویخته به دیوارها

و تصویر نیمه تمام کودکی

که دوستی را بخش می کرد و صدا می کشید.....

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت18:17توسط ماهی تنگ بلور | |

 

دیگر نیازی به انکار نیست

این بار

تمام دروغ هایم در یک جمله جا می شود:

دوستت دارم!

هنوز....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت18:15توسط ماهی تنگ بلور | |

 

و خدایی

که آغوش بهشتش

جای خالی فرشتگانی شده است

که زمین گیر آرزوهاشان شده اند

آرزوهایی که هر طرفشان را بگیری

بی شک به خدا نمی رسی!

...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت18:13توسط ماهی تنگ بلور | |

 

 

بخش می کنم فلسفه ی بودن را

و صدا می کشم حکمت بی خویشی ام را

و قسمت می کنم زیستن را میان غربت موکّد لحظه هایم

و صداقت تویی که این همه آشنایی

حرمت سپیدی کاغذ!

بحران واژه است

و التهاب کلمات

تنها با خون هابیل است که فرو می نشیند

رسم است!

باید عبور را برگزید

حتی اگر راه نیمه تمام شاعری

به کلبه ی قابیل ختم شود!

و من در خلوت این میخانه

باز هم بد مستی می کنم

و پیمانه پیمانه عدم می نوشم

و خوب می دانم

 که فرشتگان نشسته بر یمین و یثار شانه ام

این همه مستی را تاب نمی آورند...

هنوز هم پاسخ سربالای تمام سوال های جهانم!

و راه بر غمم می بندم

مبادا که قدم بر سرای عاشقانی بگذارد

که نمی فهمند اندوه مرا!

شده ام نقیض پا برجای عاشقی های زمین!

و بغض های من هنوز هم کم طاقتند

و ساده می شکنند

حتی اگر به روی خودم نیاورم!

نقض می کنم تمام قوانینی را که بر دوش دلم گذاشته ام

و بیخیاله واحد ها حذف می شوم

و از تمام یاد ها می روم

و دیگر هرگز باز نمی گردم

انگار که هیچ وقت نبوده ام!

چه با خداحافظی

چه بی خداحافظی....

 

 

پ.ن: در خرقه پنهان می کنم می را و کتمان می کنم...

ترک ایمان می کنم!

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت22:14توسط ماهی تنگ بلور | |

 

و دستی که به قلم نمی رود

و گناه قلم نیست که زیبا نمی نویسد

قلم در ارتباط عرضی ست با دستانم

و دستم با ذهنم

و ذهن با افکار

 

و خاک گلدانی

که به جرم ناباوری های اخیرم

خشک است

حتی خشک تر از چشمان زهرا

آن زمان که نمی باریدند...

 

و آرامش این یکی دو قرن اخیر...

 

و این جدایی غریب

میان حافظه ام

با این همه جزوه ی تانخورده

 

و واحد هایی

که یکی یکی حذف می شوند!

 

دنیای غریبی ست

و آدم ها غریبه....

 

دلم می سوزد

به حال خودم

که چه ناسپاسم

 

به حال تپانچه ای که نای خالی شدن ندارد!.............

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت15:47توسط ماهی تنگ بلور | |