|
می گویم: خدایا! من گم می شوم تو پیدایم کن! به رسم کودکی هر کس هر آنچه یافت از آن خودش! و خدا می خندد و ناگاه لای ابرها پنهان می شود اما قرار بود من نباشم او که خداست! خدا که گم نمیشود! هزار بار دور حوض کاشی می چرخم و التماس خیس باران کمر خم می کند.... دست های آسمان دورند حتی اگر آغوشی باز باشند برای بازگشت قطره ها دورند و محکم خدا را در آغوش گرفته اند انگار هیچ وقت دستمان به خدا نمی رسد..... نه من و نه قطره ها..... این بازی دیگر عادلانه نیست!
پ.ن: پی نوشت ندارد!!!
قلب خاکی من انگار تنها خرابه ی امارت خداست کاش اینبار از شوق حضورت پرچین فاصله می شکافت تا این دل خاکی این طرف دیوار قدوم نو رسیده ات را پذیرا بود میلادت مبارک مولا.... سلام پدر باز هم می نویسم...این بار شاید جوری دیگر....به قلم شاد باش! امروز روز توست...و هر روز روز توست و این تنها هدیه ی زیبنده برای موجودی چون توست... زیرا که دست های عزیزت محبت پدری را خوب از بر دارند.... بودنت شادباش خوش به خوشبختیه ما که با تو زنده بمانیم خوش اگر همیشه باشی در دلمان..در ذهنهای ما... خوش اگر چشم هایت چراغ چشم های ما باشد...... روزت مبارک بابا سایه ات کم نشه هستی من... پ.ن: می دونم شاید هیچ وقت اینا رو نخونی ولی خب به هر حال...دوست دارم
آغاز من، نه آغاز زمین بود و نه آغاز انسان تنها اتفاق ساده ی کوچکی بود که در گیر و دار آفرینش افتاد تکرار بدیع خلقتی که منی تازه به مای جهانیان افزود... پیش تر زیستن نمی دانستم خدایم آموخت! آن هنگام که سیب سرخ تپنده ای میان دست های کوچکم جا داد و شیطان را فرمان داد تا سرکشی کند! شیطان دلش گرفت قرار نبود پایان قصه ی عبادت هزار ساله اش چنین باشد کوله بارش را بست پیراهن زهد را از تنش بیرون کرد و خواست تا ترک بهشت کند کسی دلش برای شیطان نسوخت انسان اما رفت تا بدرقه اش کند شیطان کینه داشت انسان عشق شیطان عشق را نمی فهمید انسان که برگشت دروازه های بهشت بسته بود انسان ماند و شیطانی که کینه داشت و راهی که به زمین منتهی می شد.... خدا گفت راه را تا انتها برو چرا که من چنین می خواهم و فراموش نکن تنها یکی از شما باز خواهد گشت راه تاریک بود و ناپیدا انسان از راه ناپیدا می ترسید حکم، حکم خدا بود باید می پذیرفت انسان راهی شد و شیطان به دنبالش شیطان کینه داشت انسان عشق عشق راه بود و کینه بی راهه شیطان انسان را گمراه می خواست چرا که راه، هر دو را نمی پذیرفت هزار سال شیطان بی راهه را آذین بست و آراست انسان اما سر به راه بود شیطان گفت اما این بازی عادلانه نیست گریست و از بازی بیرون رفت کسی دلش برای شیطان نسوخت خدا گفت عشق راه بود شیطان عشق را نمی فهمید دلیل گمراهی اش فقط همین بود انسان به زمین رسید زمین پر بود از آرزوهای رنگارنگ خدا چشم به راه انسان بود انسان آرزوی بهشت می خواست بهای آرزو سنگین بود انسان عشق را خرج آرزوی بهشت کرد... و خدا گریست و گفت کاش انسان می دانست عشق راه بهشت بود کاش انسان همیشه عاشق می ماند... هی...تو... تو همان انسانی! برخیز و عشقت را پس بگیر عشق تنها، بهای بهشت است عاشقی کن! خدا هنوز چشم به راه توست..................
Serenity to accept
the things I can not change, Courage to change the things I can, and... Wisdom to know the difference. thanks you all for every seconds that you courage me and for every hopes coming back soon regards..
|
About![]()
ماهی پری دلش همیشه خون بود آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 Links
:.٭تشتر : فرشته باران٭.: |