تبليغاتX
ماهی پری

ماهی پری

 

می گویم: خدایا!

من گم می شوم

تو پیدایم کن!

به رسم کودکی

هر کس هر آنچه یافت از آن خودش!

و خدا می خندد و ناگاه لای ابرها پنهان می شود

اما قرار بود من نباشم

او که خداست!

خدا که گم نمیشود!

هزار بار دور حوض کاشی می چرخم

و التماس خیس باران کمر خم می کند....

دست های آسمان دورند

حتی اگر آغوشی باز باشند برای بازگشت قطره ها

دورند

و محکم خدا را در آغوش گرفته اند

انگار

هیچ وقت

دستمان به خدا نمی رسد.....

نه من

و نه قطره ها.....

این بازی دیگر عادلانه نیست!

 

پ.ن: پی نوشت ندارد!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت23:46توسط ماهی تنگ بلور | |

 

قلب خاکی من انگار

تنها خرابه ی امارت خداست

کاش اینبار

از شوق حضورت پرچین فاصله می شکافت

تا این دل خاکی این طرف دیوار

قدوم نو رسیده ات را پذیرا بود

میلادت مبارک مولا....

 

 

سلام پدر

باز هم می نویسم...این بار شاید جوری دیگر....به قلم شاد باش!

امروز روز توست...و هر روز روز توست

و این تنها هدیه ی زیبنده برای موجودی چون توست...

زیرا که دست های عزیزت محبت پدری را خوب از بر دارند....

بودنت شادباش

خوش به خوشبختیه ما که با تو زنده بمانیم

خوش اگر همیشه باشی در دلمان..در ذهنهای ما...

خوش اگر چشم هایت چراغ چشم های ما باشد......

روزت مبارک بابا

 

سایه ات کم نشه هستی من...

 

پ.ن: می دونم شاید هیچ وقت اینا رو نخونی ولی خب به هر حال...دوست دارم

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت15:46توسط ماهی تنگ بلور | |

 

آغاز من، نه آغاز زمین بود و نه آغاز انسان

تنها اتفاق ساده ی کوچکی بود

که در گیر و دار آفرینش افتاد

تکرار بدیع خلقتی

که منی تازه به مای جهانیان افزود...

 

پیش تر زیستن نمی دانستم

خدایم آموخت!

آن هنگام که سیب سرخ تپنده ای میان دست های کوچکم جا داد

و شیطان را فرمان داد تا سرکشی کند!

شیطان دلش گرفت

قرار نبود پایان قصه ی عبادت هزار ساله اش چنین باشد

کوله بارش را بست

پیراهن زهد را از تنش بیرون کرد و خواست تا ترک بهشت کند

کسی دلش برای شیطان نسوخت

انسان اما

رفت تا بدرقه اش کند

شیطان کینه داشت

انسان عشق

شیطان عشق را نمی فهمید

انسان که برگشت دروازه های بهشت بسته بود

انسان ماند و شیطانی که کینه داشت و راهی که به زمین منتهی می شد....

 

خدا گفت

راه را تا انتها برو

چرا که من چنین می خواهم

و فراموش نکن

تنها یکی از شما باز خواهد گشت

 

راه تاریک بود و ناپیدا

انسان از راه ناپیدا می ترسید

حکم، حکم خدا بود

باید می پذیرفت

انسان راهی شد و شیطان به دنبالش

شیطان کینه داشت

انسان عشق

عشق راه بود و کینه بی راهه

شیطان انسان را گمراه می خواست

چرا که راه، هر دو را نمی پذیرفت

هزار سال

شیطان بی راهه را آذین بست و آراست

انسان اما سر به راه بود

شیطان گفت

اما این بازی عادلانه نیست

گریست و از بازی بیرون رفت

کسی دلش برای شیطان نسوخت

خدا گفت

عشق راه بود

شیطان عشق را نمی فهمید

دلیل گمراهی اش فقط همین بود

انسان به زمین رسید

زمین پر بود از آرزوهای رنگارنگ

خدا چشم به راه انسان بود

انسان آرزوی بهشت می خواست

بهای آرزو سنگین بود

انسان عشق را خرج آرزوی بهشت کرد...

 

و خدا گریست و گفت

کاش انسان می دانست عشق راه بهشت بود

کاش انسان همیشه عاشق می ماند...

 

هی...تو... تو همان انسانی!

برخیز و عشقت را پس بگیر

عشق تنها، بهای بهشت است

عاشقی کن!

خدا هنوز چشم به راه توست..................

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت16:45توسط ماهی تنگ بلور | |

 

Serenity to accept

the things I can not change,

Courage to change

the things I can,

and...

Wisdom to know

the difference.

 

 

thanks you all

for every seconds that you courage me

 and for every hopes

coming back soon

 

regards..

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت12:38توسط ماهی تنگ بلور | |