|
هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها راستش می دونی، گاهی اوقات گوشی موبایلم رو که دستم میگیرم وقتی به صفحه ی نیمه روشن خاموشش نگاه خسته ام رو خیره می کنم وقتی مدام فون بوکش رو بالا و پایین می کنم و میبینم که نه! هیچ کس رو انگار ندارم که بتونم بهش یه زنگی بزنم شاید کمی خالی بشم وقتی به هیچ کس نمی تونم بگم یا اگه بگم هم کسی نمی فهمه یا اگر هم بفهمه کاری نمی تونه بکنه و ... گوشی رو توی دستم هی فشار می دم و فشار اون قدر که صفحه ی روشن خاموشش هی رنگ عوض می کنه و چشمک می زنه.... همیشه این جور اوقاته که یه دفعه ناخودآگاه از دلم رد میشه کاش می شد، کاش می شد کاش می شد به خدا هم یه اس ام اس زد تمام حرفهات رو نوشت و تو یه لحظه سند کرد و بعد با اضطراب و هیجان نشست و منتظر شد تا کِی، کجا، چجوری دلی وری اش میاد تا خیالت راحت بشه که اونهم شنید. تو دلم با همه وجودم سرم رو پایین میندازم و میگم خب چکار کنم من که شعورم به حضور تو نمی رسه من که حضورم به دیدن تو نمی کشه ، اما کاش لااقل شماره تو داشتم ، خجالت رو تو دلم کنار می ذارم و میگم بابا کاش موبایل داشتی کاش می شد بهت یه اس ام اس زد یه.... اون موقع است که بغض گلوم رو میگیره و بیخودِ بیخود با منوها ور می رم. اون وقته که عقده ام رو روی صفحه کلید خالی می کنم و در به در از این منو به اون منو....، اما نه انگار شمارش رو ندارم........ درمونده می شینم و به آسمون نگاه می کنم، آخه میدونی چیه؟! آدم اغلب هر چی گم می کنه فکر می کنه دورتر از همه جاست به خاطر همینه که دستش بهش نمی رسه . فکر می کنه احتمالا یه جای عجیب و غریبه . آسمون بهتر از همه جاست! با خودم می گم آره احتمالا پشت پلک آسمونه، از همون جاست که می تونه همه رو از بالا ببینه ، خدا کنه منهم ببینه! بعد بغضم می شکنه و "دلی وری ش" از چشمام سرازیر میشه پایین ، پشت سر هم، صورت ِ خیس و شونه های لرزون بعد انگاری حس می کنم ، حس می کنم که کنارم نشسته، گوشی موبایلم رو پرت می کنم یه گوشه و تا به خودم میام سر حرفم باز میشه . انگار برای اولین باره که با یکی بی واسطه میشه حرف زد ، اون حرف نمی زنه اما تو می شنوی تو یه ثانیه تمام صحنه ها مثل یه فیلم تکراری از جلوی چشمای خیسم می گذره و اون فقط نگاه می کنه یا شاید گوش می کنه ، ناخودآگاه بهش می گم: تو که می تونی! تو که گفتی از همه مهربون تری ! تو که..... پس چرا هیچ کاری نمی کنی من معجزه می خوام ، چرا معجزه نمی کنی چی میشه مگه...آخه..... سکوت می کنه! عصبانی می شم و می گم می دونم سرت شلوغه می دونم ما که بندگی نکردیم که اربابی توقع داشته باشیم می دونم..... سکوت می کنه! دیگه یه گوشه بی حس و حال می افتم و من اس ام اس نمی زنم اما دلی وری ش از گوشه چشمام سرازیر می شه. انگار سیم کارت قلبم بدون اینکه من بخوام خود به خود داره اس ام اس می زنه. انگار روبروم نشسته ، انگار آروم ترم اما.... احساس می کنم تمام وجودم داره می لرزه مثل اینکه یکی از درونم داره زنگ می زنه، سینم از جاش می خواد کنده بشه سیم کارت قلبم می خواد بپره بیرون ناخودآگاه دوباره آسمون رو نگاه می کنم ، زمین رو نگاه می کنم دور و نزدیک رو تماشا می کنم من گوشی رو برنداشتم اما انگار صدای کسی رو واضح توی قلبم دارم می شنوم : باور نکن تنهایی ات را من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهایی ات را هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها دوباره شونه هام شروع می کنه به لرزیدن ، انگاری طاقت احساس این همه نزدیکی رو ندارم انگار همه چیز یادم رفته و فقط می خوام صدا قطع نشه دیگه چیزی دم نظرم نمیاد. حتی انگار یادم رفته اصلا چی می خواستم! چی می خواستم بگم ، ماجرا چی بود! بلند می شم انگار قدرت همه ی عالم مال منه، من کوچیکم اما انگار انگشتم رو که روی زمین می ذارم زمین رو انگشت من داره می چرخه انگار کسی جای من داره فکر می کنه انگار مغزم تا حد آسمون باز شده ، یکی دیگه داره جای من راه میره و محکم تر قدم برمیداره . انگار همه این خونه ها و خیابونها و بیابونهاش هم بازیچه ای نیستند برای مسافری که در " پیش" بوده... دلم می خواد داد بکشم بگم خوبی! قطع نکنی،.... صدام رو داری.... دم دمای غروب صداش بلند تر شنیده میشه ، درخت ها دستهاشون رو بلند می کنند به سمت آسمون و سجده می کنند به زمین همه ی طبیعت یک پارچه باهاش حرف می زنند همه جا شلوغه و من فکر می کردم تنها منم که.... اما انگاری اون با همه تک تک حرف می زنه چطوری نمی دونم! اما مهم نیست من فقط دلم می خواد قطع نشه از ترس اینکه همین طور که داره صدام رو می شنوه من رو همه ببینه، صورتم و دستام رو می شورم با زبون بی زبونی چند رکعت نماز شکر می خونم. باغ بود و دره چشم انداز پُر مهتاب ذاتها با سایه های خود هم اندازه. خیره در آفاق و اسرار عزیز شب چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب با گروهی شرم و بی خویشی وضو کردم من مست بودم ، مست ، مست ِ سرنشناس ِ پا نشناس برگکی کندم از نهال گردوی نزدیک و نگاهم رفته تا بس دور شبنم آجین، سبز فرش باغ هم گسترده سجاده قبله گو هر سو که خواهی باش با خودم فکر می کردم بعد از این همه دوری و دیری بعد از این همه فرار بعد از این همه غرور و ندیدن رفتن و درگیر شدن بعد از این همه کوری و کری انگار تنها راه رسیدن و تماس همین بود ، همین بغض ناجور همین حال بدجور .... به اطرافم که نگاه می کردم انگار جای پای اون از اول هم بوده از قبلش هم بوده از بعدش هم بوده (هست) انگار من نبودم من نمی دیدم من کور بودم.... همین طوری تو فکر بودم که با داشتن اون دیگه چطور میشه ازش چیزی خواست چطوری با چه رویی؟! که ته دلم یه کسی گفت: صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید از خدا خواسته ته دلم رو گفتم ، گفتم اما؛ اما به شرط اینکه تماسش رو قطع نکنه. راستش ته دلم یه چیزی قلقلک میداد. که دیگه با تمام این امکانات و مصیبت ها خیلی هم پایه نیستیم که... فقط می خوام که...تماسش رو قطع نکنه یا هر چی که داد ، اونی که می رسه تماسم رو قطع نکنه. صدای اذون میاد... این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا مقصد دل باور نکن تنهایی ات را من با توام منزل به منزل
یا علی مددی...
خدا حافظ همین حالا همین حالا که....
|
About![]()
ماهی پری دلش همیشه خون بود آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 Links
:.٭تشتر : فرشته باران٭.: |